معلم کاینات دردانه هایش را بیشتر پای تخته سیاه حاضر می کند!
خوب یادم هست آن جمله که گفته بود: "فکر نمی کنین آدم وقتی حرفی نداره بهتره چیزی نگه و به جای وراجی کردن گوش بده؟" خوب که فکر می کنم می بینم راست می گوید.اندک مدتی سکوت شاید بهتر از این حرف هایم باشد که به درد کسی نمی خورد.شاید حتی به نظر شما پوچ و پوک یا حتی بدتر،غم و نا امیدی! بماند این حرف هایی که شما این اسم ها را رویش می گذارید احساساتی ست که شاید مقدار کمی از آن اینجا خالی شود.شاید دلتنگی های یک نفر باشد که اینجا جولانگاهشان است. ولی... وقتی حرف هایم برای کسی مفید نیست و فقط درد و دل های خودم است،نگویم بهتر است. میدان را خالی می گذارم شاید دیگران حرف های قشنگ تری داشته باشند. شاید من هیچ نگویم بهتر از این باشد که بی خود و بی جهت وقت شما را برای خواندن حرف هایی بگیرم که نه به درد دنیایتان می خورد نه آخرت... پی نوشت:تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی ... دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته؟ ... کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته؟ آبی باشید یا حق فراز و نشیب زندگی م را می توانم در پس صفحه هایت ورق زنم. ممنون که یک سال کنارم بودی... تولد ۱۵ آبان است اما می ترسم فردا باز اتفاقاتی بیفتد و آنقدر آدم تار و مار کنند که حوصله ی این حرف هارا از دست بدهم.صرفا به همین دلیل امشب را برای این حرف انتخاب کردم. آبی باشید یا حق ۱ من از صدای گریه ی تو به غربت بارون رسیدم تو چشات باغ بارون زده دیدم چشم تو همرنگ یه باغه تو غربت غروب پاییز مثه من از یه درد کهنه لبریز تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی هنوزم قبله ی معصوم نمازی تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی هنوزم برای من عزیز و پاکی ... برای اویی که غم از عمق چشمانش با فریاد صدایم می زند و حسرت از منتهی الیه دستانش دستانم را می خواند. برای اویی که می دانم این هفته ها بیشتر تحملم می کند تا ... برای اویی که تلخی هایم را می پذیرد و دم نمی زند برای اویی که چشمانش یا اشک بار است یا خشمناک.برق شادی را نمی توانی در چشمانش ببینی آخر تو نمی دانی تحمل موجودی که غرق شده در دنیا و بال احساس را بسته چه سخت است نمی دانی وقتی تو به یک دوست نیاز داری تا سر بر شانه هایش بگذاری و خستگی هایت را در اشک هایت که بر دامنش می ریزد خالی کنی یک مجسمه ی کتاب به دست جلوی رویت هی آیه ی یاس بخواند چه سخت است من خودم این روزها را چند سال قبل گذراندم.وقتی مثل یک کوه از احساس بودم و یک نفر برایم هی از تست های دیشبش می گفت.می دانم آدم را چقدر منزجر می کند.می فهممت...عروسک مهلتی ده.درست خواهم شد. ۲ راستی بیا فکری به حال این بال ها بکنیم که قرار بود قاف را طی کند نه لجنزار.قرار بود بندگی کند نه خدایی در ردای بندگی.قرار بود شدن باشد نه بودن.قرار بود... این سکوت و سکون گرفتاری قبل از فریاد است یا اهل مرداب شدن؟! بیا نمانیم در این زمین پست... همسفر هایم همین روزها بالهایم را به بالهایتان خواهم دوخت.قول می دهم اگر بالا کشیدن من باعث شد شما از اوج پایین بیایید رهایتان کنم اما اگر توانستید... دست مرا هم بگیرید به قول عرفان...یک کمی ستاره روی من بپاش قول می دهم که آسمان شوم خدایا سرانگشتان پرمهرت را بنواز بر رویم.شاید نقشی از احساس زدی شاید من هم بال و پر گشودم... شاید! من پرواز را فراموش نکردم اما هدهدت دیگر از قاف نمی گوید برایمان...توجیه نیست مقصر را میشناسم اما خدا انسان را خلق کرد و انسان توجیه را! ۳ سرما زده و سوزِ و پاییز فراری در حسرت روزای بهاری، بغ(بق؟!) کرده قناری اجاق خونه می سوزه و سرده ببین سرما چه کرده ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده یخ بسته گل گلدونا انگار طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد برگی دیگه نیست روی درختا سرماست فقط میون هرجا هرچی که بوده توی طبیعت، قایم کرده یکی میون برفا ... من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت... (روزهایی که این شعر را زیاد گوش می دادم... هِی!) سیاوش شعر هایش باب پاییز است.اگر مجالی باشد برایش... ۴ باران این روزها قشنگ است مثل همیشه.اما فرصتی برای لذت از آن نیست. ولی خدایا شکرت بابت برکتت که می فرستی...شکرت ۵ همه چیز خوب است. آسمان عشق زمین خاک هوا... خدا من همه چیز مرتب است. فقط یک چیز تحملش خیلی سخت است:این سرمای سخت،سخت مرا می آزرد.نمی دانم چگونه دختر زاده ی زمستان بوده ام و اینچنین پاییز امانم بریده است؟! اگر وبلاگم بیشتر از آن که خوشحالتان کند انرژی را از وجودتان می بلعد مرا ببخشید که نوشته هایم اذیتتان می کند. ۶ این هفته از آن هفته هاست... خدا به خیر کند این اسم و این هفته را.خودش به خیر کند شعله های خشم این ملت را که مثل آتش زیر خاکستر است از شنیدن بعضی اسم ها. کجای آدم کشی تقدس دارد من نمی دانم! که برای بزرگداشتش هفته هم می گذارند!!! اینجا ایران است... آبی باشید یا حق
بشکن صبوی باده را هستی تویی مستی تویی در این سرای نیستی هستی تویی مستی تویی تو آفتاب هشتمی سحر چهارده عدد بیدار کن خواب مرا از حسرت این دیو و دد بنگر که از هفت آسمان جایی فراسوی زمان نوری هبوط می کند در غربت این لا مکان بنگر که دریا خون شده فواره ها گلگون شده لیلای بی دل را ببین از عشق تو مجنون شده... ولادتت مبارک راضیه مرضیه...ولادت مبارک امام هشتم دلم آنقدر برای اذت دخول حرمت تنگ شده که اندازه ندارد.صحن انقلاب.آن روز دم اذان مغرب.وقتی صف های نماز پر شده بود.یادت می آید زمزمه ی بی تو ای صاحب زمان بود و من و گنبد زردت؟آن روز را تکرار می کنی برایم؟ یا امام رضا عیدی ما را فراموش نکنی.من مثل تو راضی به رضا نیستم.من زیارت می خواهم و دیگر هیچ! اادخل یا رسول الله؟اادخل یا ملایکه الله المقربین المقیمین فی هذه المشهد الشریف؟ می دانی چقدر دلم برای این ذکر دم باب الجوادت تنگ شده؟ یادش بخیر مشهد های دست جمعی با مدرسه.یادش بخیر مداحی های رازقی و صدایش که مستت می کرد.یادش بخیر از ته دل خندیدن های توی راه حرم.یادش بخیر دعای کمیل آن شب که در حرمت با عاطفه خواندیم.یادش بخیر اشک های وداع مشهد.یادش بخیر عاطفه یادش بخیر شادی یادش بخیر سعیده.یادم بخیر! یاد آن روزهای خوش پرخاطره بخیر. یادش بخیر ولادت سه سال قبلت که با کلاس ما بود.یادش بخیر که آن سرود را از ماذنه ی جان برایت خواندیم.یادش بخیر...
روزهای خوبی ست ... یعنی روزهای بدی نیست.برای همین شکرت.برای این که روزهای بدی نیست شکرت خالق مهربان من! پی نوشت:نمی دانم فونت وبلاگم چرا اینطور شده.خیلی هم وقتم را گرفت ولی درست نشد.آن از نظرات که باز نمی شدند این هم از فونت.به قول شازده کوچولو:همیشه یه پای قضیه می لنگه! آّبی باشید یا حق مثل همیشه...مهر وقتی در پاییز باشد کش می آید ولی بهار هیچ وقت مهر به خود ندیده... رسم دنیای ما اینگونه است! انقدر دیر که دیگر فهمیدنش غیرممکن می شود. زندگی گاهی یک عدد گنگ می شود که با هیچ روشی حتی ضرب مخرج آن در خودش نمی توانی آن را گویا کنی. خدا شاهده من از همان اولین روزی که اعشار را در ابتدایی خواندم از آن خوشم نیامد. زندگی این روزها به تعداد ثانیه هایش اعشار دارد. من از اعشار بدم می آید.از زندگی اعشاری نیز هم! پی نوشت:پست قبل را خواستم پاک کنم ولی عروسک نگذاشت.یک جورایی اگر خیلی وقت ها خیلی ها که لیاقت گفتن خیلی حرف ها را ندارند از آن ها دم نمی زدند شاید جامعه ی ما الان تا این حد اسلام زدگی گریبانگیرش نمی شد.خواستم از آن خیلی ها نباشم که عروسک نگذاشت... پی نوشت ۲: آب حوض می کشیم.پیرزن خفه می کنیم.بستنی آجیل تخمه...شیطونی هم می کنیم!گفتم که زندگی اعشاری شده این روزها...هزار و یک رقم و عدد بی ربط را انگار پشت سر هم چیده باشی.البته از هر کدام به اندازه ی اعشار.یعنی مثلا یک ده هزارم واحد را تصور کن که چقدر کم است شیطونی های من... پی نوشت ۳:... (خدایی که باید می فهمید این سه نقطه را فهمید!) آبی باشید یا حق اضافه نوشت:من دبیرستان را مخصوصا این دبیرستانی که الان در آن هستم را اصلا دوست ندارم.چهارشنبه شب و یک ثانیه بودن با همه ی بچه های قدیمیی که آن شب دیدمشان را به تمام این روزها و این بچه ها ترجیح می دهم.من هنوز هم از دیدن آن جو و آن دوستی های راهنمایی تمام وجودم گرم می شود.کاش مثل آن روزها با همان بچه ها در همان مدرسه بودیم...کاش!(این کاش من نهایت افسوس را می رساند اگر واقعا شخصیت مرا شناخته باشید!) یک بغل حرف قشنگ بیاور.قحطی ست این جا... هرچه قربه الی الله گفتیم و قامت بستیم بارانی نریخت.بیا دیگر...نزدیک است که دیر شود هر چه گفتیم بیا(ما فقط گفتیم بدون هیچ پیشوند و پسوند دیگری!)نیامدی بیا...ما باز هم می گوییم بیا...بیا...بیا...اما ما فقط می گوییم تو گوش نده.می ترسم اگر بیایی هم آدم نشویم.به هر حال امید داشتن بهتر از نا امیدی ست. بوی باران و خاک و گل هم می رود از ذهن.مثل بهشت که رفت از ذهن.مثل تو که رفته رفته کمرنگ می شوی... بیا تا تو هم نرفتی از این چهار دیواری ذهن.بیا چه انتظار عجیبی تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت نه کوششی نه وفایی... فقط نشسته و گوییم خدا کند که بیایی... پی نوشت:امروز که جمعه بود و مثلا روز تو اینگونه می گذرد همیشه.ببین ۶ روز دیگر هفته چیست... خجالت هم که فقط مال قصه هاست.ما نباید خجالت بکشیم.ما باید راست راست راه برویم و هی بگوییم آهای دنیا آسمان پاره شد ما شیعه افتادیم پایین.تشویقمان کنید!!! پی نوشت ۲:نفرین به زبانی که بی موقع باز شود...کاش قصه های ابتدایی را با دقت تر می خواندیم آن روزها. آبی باشید یا حق زان نغمه ی خوش زان نغمه ی خوش ای مطرب دل زان نغمه ی خوش زان نغمه ی خوش این مغز مرا پر مشغله کن شمعی ز باد خاموش شد و گلی پرپر شد آقا جان آجرک الله فی مصیبتک... بافتنی می بافند که بگویند دوست دارند طرفشان را و دستانشان در میل های بافتنی شب ها و روزها در همه ی خستگی ها و روزمرگی ها گره می خورند گویی این میل ها آخرین پناه گاه ایستادن هستند فکر کنم از همین موقع ها شروع می کنند که برای زمستان تمام شده باشد خدایا می خواهم برایت بافتنی ببافم...همین روزها می روم یک کلاف خوش رنگ میگیرم و انگشتانم را گره می زنم به میل ها انگار کن که عشق می بافم. بافتنی دوست داری؟! مثل اسمت روی قلبم.مثل هدیه توی دستم.مثل اون حالی که داشتم وقتی هدیه رو می بستم تو خود عشقی...خود عشق! مهر می آید.هوا سرد می شود.دست های من سرد تر.دلم گرم تر.حواسم پرت تر.سرم شلوغ تر.احساساتم رقیق تر...خدایم نا پیدا تر! می گفتم مدرسه ها که شروع شود چقدر به هم نزدیک می شویم بالاسری.حالا؟!وقت دارم نماز بخوانم اصلا؟! نماز صبح را در خواب می خوانم دیگر خبری از سحر و دعای عهد و تسبیح نیست.فردا باید زود بیدار شوم.فیزیک دارم.خوابم می برد سر ریاضی. نماز صبح کیلو چند؟! نماز ظهر به خیال خودمان اول وقت در مدرسه!حاج آقای امام جماعت دوی ماراتن می گذارد در نمازش.بی خیال تسبیح بابا.دیر می رسم کلاس راهم نمی دهند.تازه هندسه هم یک سوال امتیازی داده اگر حل کنم یک نمره به مستمرم اضافه می شود.دل آرا بدو بریم مبادا یک کلمه بیشتر با خدایم حرف بزنم نماز مغرب و عشا.خدایا ببین چه بنده ی خوبی داری نمازش را اول وقت می خواند بعد می رود زبان.اه این اذان چرا نمی دهد الان دیرم میشود.الله اکبر...رکعت چندم بودم؟!بی خیال وقت ندارم دوباره بخوانم.تشهد گفتم یا نه؟!سلام چندم بودم؟!ساعت را ببین.وای مامان خداحافظ!و دیگر خبری از درد و دل پای سجاده نیست.زبانم دیر می شود... شب از زبان می رسی.بگذار بیدار بمانم بلکه یه نماز شبی قسمتم شد.همه می خوابند.توی هی به مخت فشار می آوری حل این مساله ی ریاضی را بفهمی.یکهو مامان می گوید تو چرا شب رو باز خوابیدی؟نمیگی سرما می خوری؟(راست میگه.چقدر یخ کردم!)شب روی کتاب خوابم برده است. دوباره نماز صبح می خوانم و نمی دانم دو رکعت می خوانم یا شش رکعت.شاید هم وسطش خوابم می برد.سرم سلامت به جایش سر کلاس معلم که می گوید که این را بلد است من مثل فنر می پرم بالا و خود شیرینی می کنم نه؟! خدایا.به خداییت قسم...توجیهی ندارم!من بندگی نمی کنم....بندگی را خوب بلدم.ولی بنده ی تو نیستم.نه من نه هیچ کدام از این آدم های دور و برم.انقدر ما خدا روی زمین ساخته ایم.نیستی ببینی. ۲ اصلا کلا غریب شدی روی این زمین.آن روز سر زبان بین دختر های کلاس بحث بود.من که سنم زیاد به آن ها نمی خورد و تو هم می دانی روحیه ام طوری ست که سالها طول می کشد به خودم فشار بیاورم و با یکی حرفی بزنم.کسی اصلا حواسش به من نیست. بغل دستی ام:وای چقدر چاق شدم آن طرفی:منم همین طور بغل دستی:من ماه رمضون چاق شدم آن طرفی:وای امسال چقدر خوب بود.دیگه توی شرکت هم رییسمون گیر نمی داد به خوردنمون.تو خیابون هم آدم راحت می تونست بخوره.من که امسال انقدر خوردم ترکیدم! حالم به هم می خورد.هندزفری ام را می گذارم توی گوشم مبادا بیشتر بشنوم. خدایا؟!نا فرمانی ات را با چه افتخاری داد می زنند این مردم! من...چند سال دیگر...مبادا این گونه افتخار آفرینی کنم؟ ۳ خیلی جالب است که وقتی حسرت یک ساعت خواب اضافی به دل داری و هی به صورتت آب می زنی خوابت نبرد بعضی ها از تو انتظار دارند.طرف حسابم با یک نفر نیست.گرچه نفر اصلی تو هستی. می گویی عوض شده ام؟!بی روح شده ام و یخ؟!احساساتم ته کشیده است...خوب راست می گویی وقتی برای خدایم احساس ندارم خرج کنم تو چه انتظار ها از من داری.فکر نکن نمی فهمم.من شکستن آدم ها را می فهمم.خودم کم نشکسته ام به دست هر رهگذری ولی حالا رسم شکستن هم آموخته ام.نخواستم بشکنمت.خواستم بفهمی من آن آدم نیستم.آن فاطمه که بار ها کنار خودت از دوری دوستانش و از هزار و یک چیز دیگر اشک ریخت.تو که دیگر خوب باید یادت باشد دلتنگی های مرا...حرف هایت را قبول دارم.تو و فاطمه دوستان خوبی بودید.ولی کدام فاطمه؟!فاطمه ی سال ۸۶؟فاطمه ی ۸۷؟فاطمه ی بعد از رجعت تو به ایران؟!فاطمه ی الان؟ این فاطمه ی الان نزدیک ۳-۴ ماه می شود اشک به چشمانش نیامده.کلا از احساس تهی ست.از احساس به هر کسی.حتی...بگذریم! ۴ حیاط مدرسه دلم را بد به آتش می اندازد.حتی وقتی دست های دل آرا در دستم است.هر بار که از راهرو رد می شویم و حیاط و این درخت ها و استخر و نیمکت ها ظاهر می شود تیری به قلبم می خورد.راهنمایی...حیاط امام صادق...شیطونی...پشت دروازه...سراشیبی...وسط روی اون دایره ی حیاط...من.عروسک.جوجو.ستایش.شادی.عاطفه.شادی.سارا.کاری.الهام.مینا.الهه...بهای برگشت به گذشته چیست؟!از اشک گران تر است؟من حتی اشک هم ندارم.می گویند به مسکینان انفاق کنید.به منی که نه اشکی دارم نه سلاحی برای برگشت... ۵ تغییر مقطع وحشتناک است.وحشتناک تر این که تو اصلا توانایی ارتباط با آدم های جدید را نداشته باشی.بغل دستی ام بعد از یک هفته چند روز پیش گفت تو کلا رو سایلنتی نه؟! توی دلم یاد راهنمایی افتادم.چقدر خودمو نگه داشتم که یهو نترکم.چقدر سخت بود این لب ها رو باز کنم تا شکل لبخند بگیرن.چقدر احساس خفگی می کنم بی آن محیط راهنمایی.به سعیده که گفتم گفت باورم نمی شود.حق دارد بنده خدا.من و سکوت و سایلنتی؟ آن هم در مدرسه؟آن هم سر کلاس؟ خدایا چرا انقدر معلم هایمان شبیه اند؟! چرا م دقیقا عین خانم حاتمی ست؟ چرا ن درست عین خانم صفری ست؟!چرا آن ها نیستند.گاهی دلم می خواهد واقعا بروم و درست مثل روزهایی که با خانم حاتمی کلی گپ می زدیم با این م هم خوش و بش کنم و او طوری با من حرف بزند انگار دوستیم نه معلم و شاگرد.بعد یهو یادم می آید این اصلا اسم مرا هم نمی داند.چه رسد به... ۶ در راه زبان که می آیم و می روم آهنگ خودش در گوشم شروع می کند به خواندن.زل می زنم به آسمان شب و ستاره و ماه و با آهنگ می خوانم.بی توجه به آدم هایی که رد می شوند.لبخندی را هم بر لبم می گذارم بلکه انرژی نداشته ام به یک نفر سرایت کند.بعد باد که می آید و مثلا یک آهنگ دوست داشتنی هم شروع به خواندن می کند این جدول های خیابان با شیطنت تمام چشمک می زنند.آخ که چقدر دوست دارم دستانم را باز کنم و رویشان راه بروم و سعی کنم تعادل داشته باشم.حیف نمی شود. ۷ خدایا؟!آن روز که دل آرا از پشت تلفن برایم آپ خواند و اسم محرم آورد دلم ریخت.امروز که اس ام اسی دیدم که اسم محرم در آن بود دلم ریخت.خدایا می شود محرم امسال نیاید؟!من نمی خواهم محرم امسال باشم.خواهش می کنم.باور کن امروز تمام راه زبان فکرم مشغول این بود.خدایا شب قدر هایت بس بود من دیگر کشش محرم را ندارم...خدایا زمان را نگه دار.خدایا:(( ۸ از فردا امتحان هایم شروع می شود.نرسیده امتحان.حالا تصورش را بکن ۵ روز هم در هفته زبان داشته باشی.علاوه بر این ها تصورش را هم بکن که معلم هایت از آن هایی باشند که مثلا سال قبل از ۹۰ نفر ۳۰ نفر تجدید داشته اند و سر جلسه اشک همه را در آوردند.حالا تصورش را بکن من چقدر این روزها نا امیدم.چقدر خسته ام.چقدر...بی احساسم! ۹ معلم ها یکی دو روز در میان یاد مکه و مدینه می کنند.من دلتنگی را آنگونه که می گویند حس نکردم ولی اعتراف می کنم...دلم روضه الرضوان می خواهد و آن پله هایی که بالای کعبه است و شب ها رویش می نشستم و بعد از ۶-۷ جز قرانم که تمام می شد تا صبح زل می زدم به کعبه ات.اعتراف می کنم:آه شاید نهایت دلتنگی نباشد اما خبر از چیزی در انتهای سینه دارد.آه تنها چیزی ست که می گویم.راستی چقدر قول و قرار گذاشتیم آن شب ها کنار کعبه.وفا کردم آیا؟!(به این می گویند خود آزاری.که به خودت هی حرف هایی بزنی که انگار وجودت را ذوب می کنند) ۱۰ نت خراب بود یا به عبارت بهتر کامپیوترهم سر لج برداشته بود این چند وقت.که امشب بالاخره همت کردم کیس را باز کردم و دست شفا بخشم!!!درستش کرد.جواب کامنت ها را نمی توانم بدهم.منظورم پست قبل است.تا آن جایی که نیاز به جواب باشد جواب می دهم و برای بیشترش وقت ندارم.همین حالا هم...کلی از برنامه ریزی امروز عقب افتادم و امشب دیگر وقت جبران نیست. خودمانیم این اینترنت هم خوب بلد است در عرض چند ثانیه تمام شادی هایت را ببلعد و همزمان به شکل غم تحویلت دهد وبلاگ گوربان را که خواندم فهمیدم از فردا نباید لبخند بزنم در خیابان.شاید مردم دردهایی به بزرگی درد او دارند.حوصله ی یک آدم از همه جا بی خبر و بی خیال و بی درد را ندارد.شاید لبخندم زجر است بیشتر طولانی نوشتم چون شاید خیلی کم بیایم و بنویسم... دلم انقدر برای آهنگ وبلاگم تنگ بود که وقتی شروع کرد به خواندن روحم رقصید.خورشید خانوم من باور کن در تمام این شلوغی ها تو هیچ وقت از ذهنم نرفتی.همه ی حرف هایم را در گوشی می گفتم ولی نمی شد بیایم این جا.خورشید خانوم؟!یادت میاد منو؟! خورشید خانوم؟! شب اومده خواستگاریت...به رنگ شب داری میشی.خدات داره تو روزات گم میشه.مواظب باش.مواظب باش.مواظب باش! آبی باشید یا حق چند سال پیش شاید وقتی ۱۰ ساله بودم،با هم سرویسی های مدرسه که حرف می زدیم نرگس که از آن خانواده های امروزی بود به ظاهر، همیشه از شام دیشب که می گفت یا کالباس بود و یا سوسیس و یا فست فود. و من می گفتم چقدر تنبل است مادرش.و من هی قضاوت کردم که ما همیشه غذا های خانگی خودمان را می خوریم نه یک شب در میان فست فود! و حالا که ۱۵ ساله ام می بینم ما یک هفته در میون غذای خانگی می خوریم.نه برای تنبلی مادر که برای این که حالا دیگر غذاهای خانگی دوست نداریم! و دلیلی از این محکم تر هم هست آیا؟! چند سال پیش شاید وقتی ۱۰ ساله بودم در دلم می گفتم چرا خاله انقدر به ظاهرش اهمیت می دهد؟!اصلا چه مهم است که مانتویت نسبتش با روسری ات کم رنگ پر رنگ باشد یا مثلا از نوع دو رنگ که بهم بیایند؟! اصلا برای چه کسی مهم است که وقتی کفش می پوشی بند آن را روی کفش ببندی یا دور پایت؟! و حالا که ۱۵ ساله ام می بینم موضوعی مهم تر از این هست که مانتویت با روسری ات چه نسبتی داشته باشد؟!یا این که کفشت را چه شکلی بپوشی بیشتر با تو سنخیت دارد؟! چند سال پیش شاید وقتی ۱۰ ساله بودم در دلم می گفتم چرا بابا اخبار می بیند؟! چه مهم است که فلانی چه گفته و در فلان مصاحبه ی سیاسی فلانی چه متلک سنگین و پنهانی به فلانی انداخته است؟! و حالا که ۱۵ ساله ام می بینم مساله ای مهیج تر از متلک های پنهان در نامه های سیاسی این رجلان به یکدیگر هم هست؟!اصلا علی بزن کانال یک اخبار می دهد.بگذار ببینیم دنیا دست کی ست! و من حالا ۱۵ ساله ام. در دلم می گویم آن دختره چرا همه ی معصومیت و پاکیش را در دست آن پسره جا گذاشته؟! در دلم می گویم چرا انقدر مهمه که خواهر شوهر فلانی چه تیکه ای به عروسشان انداخته؟! در دلم می گویم چرا بعضی ها پیر که می شوند به کل منکر خدا می شوند و نماز و روزه و هر چه بود را کنار می گذارند؟! در دلم می گویم... در دلم می گویم چرا آن وبلاگ نویسه انقدر به لجن فرو رفته است؟!در دلم می گویم... و من ۵ سال دیگر ۲۰ ساله خواهم شد.و آن وقت می فهمم... چنین می شود آیا؟! بار ها گفته ام و باز هم می گویم:قسم به فرشتگانی که سخت می گیرند(لابد جان را می گوید)* من نمی خواهم ۲۰ ساله شوم.بالابلندا می شود مرا در ۱۵ سالگی متوقف کنی آیا؟! *آیه ی اول سوره ی نازعات پی نوشت:اول مهر می شود از پس فردا گویا.بوی پاییز می آید کتاب ها هم آماده است.فردا هم مراسم جلد کنون دارم ولی چرا آژانس باید قدم هایم را به مدرسه برساند به جای ماشین بابا و عکس گرفتن های بی توقفش؟!یعنی از روز اولِ دوم دبیرستان عکس نخواهم داشت؟!یعنی اول مهر،تنها روزی که هر ۴ نفرمان زود بیدار می شدیم و از زیر قران ردمان می کردند اینبار سه نفره و مثل روزهای دیگر خواهد گذشت؟!یعنی تقویم دیگر اول مهر را برایم متفاوت با دیگر روزها نمی کند؟!اول مهر نیست آیا؟! پی نوشت ۲:دلم می خواهد به خودم پز بدهم که توانستم هر کار خواستم بکنم.پز بدهم به خودم و بگویم هفته ای یک بار آن هم کوتاه نت می آیی.ترک عادت موجب مرض است را واقعا راست گفته اند؟! مرضش چیست؟! آنفولانزای نوع آ خواهم گرفت یا مثلا" طاعون؟!تو میدانی؟! بیماری ناشناخته نگیرم یک وقت.باور کن من از آمپول می ترسم.ترک کنم آیا؟! پی نوشت ۳:بیست سوالی ست؟ می توانم یک سوال دیگر هم بپرسم؟ مرض ترک اس ام اس چیست؟!آن را دیگر مطمینم کشنده است.مثلا یا مرغ سر کنده می شوی یا شبیه خر می شوی.از همان نوع خر هایی که خیلی درس می خوانند.اسمشان را بچه ها چه می گویند؟! همان که تو می گویی.خر خوان. همان هایی که کتاب می جوند.همان هایی که هر روز صبح مدرسه کلی با عاطفه سر آن بحث می کردیم که بالاخره من بیشتر شبیه آن ها هستم یا او...آن هایی که شاهد بحث ما بودند یکبار بگویند نتیجه ای گرفتیم؟! من شبیه خر هایی هستم که کتاب می جوند؟! راستی عروسک می گوید شبیه خر هایی شو که کتاب می جوند.ولی باور کن من مثل انسان درس خواندن را دوست تر دارم.انسان با گوشی روشن هم می تواند درس بخواند.خر اما گوشی اش که روشن باشد حرکات موزون فک اش برای جویدن کتاب دچار نوسان می شود.حالا این را چه کنم؟ ترک کنم یا ...؟! پی نوشت ۴:باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه بوی ماه مهر ماه مهربان،بوی خورشید پگاه مدرسه از میان کوچه های خستگی می گریزم در پناه مدرسه باز می بینم ز شوق بچه ها اشتیاق در نگاه مدرسه... به حافظه ام امیدوار شوم.هنوز شعر های ابتدایی را به خاطر دارد.از میان کوچه های خستگی می گریزم در پناه...تصحیح می کنم در پناه عروسک در مدرسه! پی نوشت ۵:احساس می کنم هر روز بزرگتر می شوم.حتی از دیروز بزرگترم.یعنی زودتر بیست ساله خواهم شد؟!آن وقت یعنی می فهمم چیزی مهم تر از...خدایا کمک!!! به احترام کتاب هایی که بوی نو بودنشان مستم می کند و به احترام جوگیری های اول سال مبنی بر شبیه آن آقا خره که کتاب می جود شدن بگذار حداقل یک ماه به خودم پز بدهم که دیدی هفته ای یک بار رفتم سراغ خورشید خانوم؟! می نویسم ولی نت نمی آیم. می خواهم مرض بگیرم از نوع لا علاج! آبی باشید یا حق خطاب به مادرم که می دانم فردا صبح می خواند این جارا:می دانم زیاده روی کردم.می دانم امشب زیاد از حد بیدار ماندم اما...بی دلیل نبود.حرف هایی بود که باید با عروسک زده می شد.کاش نگاهت مثل همیشه نشود بعد از این حرف.کاش به حرف های من هم مثل فیلم ها نگاه کنی و اشک بریزی...کاش من هم برایت بشوم قسمت غمگین یک سریال که درکش کنی و اشک بریزی بر آن.کاش فاطمه نباشم که به رابطه ام با عروسک با یک نگاه بی خیال جوابم را بدهی...کاش! خطاب به آهیسان:شاید دلت بشکند اما من تمام این مدت که پی ام دادی بودم.اما برای حرف هایت جواب نداشتم.بهتر بگویم خودم شکسته تر از آن بود که تو را خوب کنم.آهیسان هم بزرگ شده انگار.چه حقیقت تلخی.چقدر تلخ...ببخشم آهیسانم که حتی یک هان هم نگفتم...ببخشم! انقدر محکم که سرت درد بگیره؟! پ.ن:تا دیروز فکر می کردم دستام از این یخ تر نمی شن.امروز فهمیدم:دست های من قابلیت یخ زدن رو دارن حتی ...به اندازه ی فاصله ی سال های نوری بین من و تو درجه زیر صفر! پ. ن تر:لطفا یکی هر روز به من یاد آوری کند تنهایی را!لطفا" لطفا" لطفا"... (می نویسم.اصلا روزی هزار بار.اعتراضی داری؟!) چند شب پیش بود.مهمانی خدا بی آب که نمی شود.می شود؟! و خدا باران فرستاد تا دلم را بشوید.حدود سه ماهی می شد که باران ندیده بودم...پای پنجره بودم و بارون نم نم می زد.بوی خاک بلند شده بود و کهنگی...یواش یواش با هر نفس حس می کردم از من دور می شود آن حس بد. همان ثانیه ها بود که عارفه اس ام اس زد و آرزو کرد این باران طراوتی به زندگی ام بدهد.وقتی عزم بازگشت از مهمانی کردیم مثل همیشه شیشه ی ماشین را دادم پایین.خوش ترین لحظه های زندگیم این است که ماشین با سرعت برود و باد به صورتم با چنان شدتی بزند و نفس کشیدنم سخت شود و ترجیحا بارانی هم نم نم باشد و موسیقیی که گویا احوالت باشد.و من محکم روسری ام را بگیرم که باد آن را وسط بزرگراه نیندازد. و آن شب آن باد و باران دلم را اندکی آرام کرد.بعد از مدت ها خدا را حس کردم انگار! ۲ خدا مگر چیست جز حس من وقتی بوی هلوی مطبوعی می آید و از ته دل با لذت نفس می کشم تا تمام آن را یکجا وارد ریه ام کنم؟!خدا مگر چیست جز اینکه وقتی حالم مثل حال آن شب بارانیست به آسمان نگاه می کنم و از ته دل حسش می کنم؟!خدا... خدایا من تو را فقط آنجور که خدای من در ذهنم است دوستت دارم.به دیگران بگو خدایشان را به من تحمیل نکنند! ۳ رمضان زود تموم شد.خیلی زودتر از آن که من بتوانم سر سفره ی مهمانی همنشین خدا شوم.خودمانیم همیشه مهمانی اش زودتر از یک چشم به هم زدن می گذرد و امسال زودتر از هر سال.این باران این دو سه روزه اما کمی حالم را بهتر کرد.دیروز وقتی از جلسه ی مدرسه می آمدم و کوچه را تنها طی می کردم و باران هوا را تازه کرده بود خیلی دلم می خواست این کوچه تا را انتها بروم و ساعت ها تنها در پارک زیر این باران و این آسمان قدم هایم را روی زمین بگذارم اما... همیشه روزگار ضدحالی برایت آماده دارد! خدایا هرچقدر شب های قدرت به من نساخت این بارانت به من ساخت!شکرت... ۴ ای ساربان،ای کاروان لیلای من کجا می بری؟ با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی؟!لیلای من چرا می بری؟! در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند به جا ای ساربان کجا می روی؟! لیلای من چرا می بری؟! تمامی دینم به دنیای فانی،شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره ی اشکی به سوزه ی عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند بسان دل ما که لیلی و مجنون فسانه شود.حکایت ما جاودانه شود تو اکنون ز عشقم گریزانی،غمم را ز چشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمی دانی پس از تو نمودن برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو که من هستم آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری؟! با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی؟! لیلای من چرا می بری؟! (دیشب این آهنگ را دوست عزیزی به من داد.اگر خدا را ساربان و لیلا را رمضان بگیریم حرف های دیشب من همین هاست...از ته دل!) ۵ چندی بود به توصیه ی عروسک قرار بود کتاب روی ماه خداوند را ببوس را بخوانم.دیشب بعد از این که تا ساعت یک مدام ساربان را گوش دادم رفتم و نمی دانم چرا به سرم زد آن کتاب را بخوانم و امروز که آن را تمام کردم...مدام لعنت می فرستم به این مصطفی مستور که اینچنین مرا گیج کرده.(لعنت که نه...اما حرف هایش حسابی مرا به هم ریخته!خدایی هست؟! حرف های سایه درست اما...خدایا چرا انقدر قایم می شوی از ما؟) ۶ پاییز در راه است.از ته دلم انتظارش را می کشم.باران و خش خش برگ ها و هوای گرفته...درس و مدرسه و انضباط و شیطنت...خدا و من و باران و زمین و آسمان! ۷ عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت (یادش بخیر خانوم نیکوکار عید فطر بیشتر از هزار بار این شعر را برایمان می خواند!یادش بخیر تر نمازخانه ی مدرسه مان...) ۸ عید فطرتان مبارک. به قول مالایی ها:هپی هاری رایا!!! ۹ دیروز وسایل های قدیمی را از توی کارتون ها بیرون آوردیم تا بچینیم.خاطراتی دارد هر کدامشان.دفترچه ی خاطرات ابتداییم را ورق می زدم.چقدر خندیدم به بعضی نوشته های بچه ها. یکیشان این بود: سلام فلانی.یادت است یک روز من وتو با هم رفتیم پیش خانم روستا و گفتیم خانم چرا انقدر اذیت می کنید و او گفت برو بشین برو بشین برو بشین.فلانی من و تو اشک در چشممان جمع شد.فلانی تو به انوان یک دوست برای من خیلی مهربانی. به جز این ها خاطرات زیاد دیگری هم بود.دفتر عقاید های راهنمایی و بعضی حرف های بچه ها.دلم برای یکی خیلی تنگ شد وقتی یکی از دفتر ها را می خواندم...حیف که هر دو حالا بزرگ شدیم.شاید دیگر مثل آن روزها نتوانیم از ته دل بخندیم.دلم برایش تنگ شده اما...غرور اجازه نمی دهد بروم سراغش!!!شاید خودش یک روزی یادش آمد من رفیق روزهای تنهاییش بودم.شاید! ۱۰ این روزها می خواهم فقط از زندگیم لذت ببرم.اجازه نمی دهم هیچ چیزی شادی را از من بگیرد.به قول فرشته ای که صدایش می آید اما دیده نمی شود:بمب انرژی! روزهای خیلی خوبیست.صدهزار مرتبه شکر.به تلافی آن روز که نشد پارک بروم با این باران الان می خواهم قدم هایم را بر زمینی بگذارم که آسمان بر آن گریسته است.چقدر هوا تازه ست خدایا... آبی باشید یا حق دل گاهی تنگ می شود برای بی دلی هایش! برای آن روزهایی که پرده ی اتاق را کنار میزد و آسمان گرفته بود و گربه ی منحوسی توی کوچه در حال قدم زدن شاهانه ای بود و تو بی اختیار اشک هایت سرازیر می شد تنگ می شود برای مهر و مدرسه و بوی کتاب تازه و مخصوصا کتاب ادبیات تنگ می شود برای جواب سلام های معلم ادبیاتش که لحن خاصی داشت و وقتی می گفت لبخندی به وسعت فاصله ی دو قطب صورتت روی لبانت می نشست برای روزی که صرف فعل را یاد گرفتم...برای روزی که فعل رفتن را صرف کردم. برای رفتم رفتی رفت! برای آخرین رفتنت دلم تنگ شده است برای آخرین نگاه نکرده ات که قول دادی برگردی. برای تمام روزهایی که منتظرت نشستم دل است دیگر.گاهی تنگ می شود! و آن وقت تو دیگر در آن جا نمی شوی برای همین است که مدت هاست مثل یک کاغذ مچاله شده پرتت کردم در سطل زباله چون دیگر در دلم جا نمی شوی! این راهی که رفتی بازگشتی ندارد! من صرف فعل آمدن را هنوز نیاموختم! جنس رفته شده باز نخواهد گشت! دل گاهی تنگ می شود برای کودکی برای روزهایی که پیرهن آبی آسمانی کوتاهی می پوشیدم تا بالای زانو دست هایم را باز می کردم و روی جدول خیابان مثل پرنده ها راه می رفتم انگار که پرواز می کنم! برای روزهایی که به خاله ها گیر می دادم بیایید خاله بازی و آن ها بی حوصله می گفتند بعدا" و من هم با حرص می گفتم روزی می رسد که بچه دار شوید و بچه هایتان سن من شوند آن وقت من هم با آن ها بازی نخواهم کرد و بعد هم آروم گوشه ی اتاقم اشک می ریختم و غر میزدم که حوصله ام سر رفته است برای روزهای یکی یه دونه بودن! برای آن تنها صحنه ای که از پدر بزرگ های رفته ام یادم می آید! برای بقالی حاج آقا که کنار خانه بود و همیشه از آن برایم توپ های کوچولوی رنگی می آورد و من جز این هیچ از پدر بزرگم یادم نیست! برای آن روز که صبح زود با مامان جون رفتیم از سوپری چیپس و خوراکی بگیریم و وقتی برگشتیم از بیمارستان زنگ زدند و مامانم گوشی را برداشت و گفتند که... برای چند ساعت بعدش که عمه با چشم گریان و لباس سیاه سر رسید... برای آن روزها که پله های خانه ی مامان جون می شد محل بازی من و امیر حسین و ساحل. و علی که آن موقع ۳-۴ ساله بود روی پله ها که می نشستیم و من و امیر و ساحل هر کدام یک آتاری میگرفتیم دستمان و عالمی داشتیم با آن. برای امیر که همیشه وقتی می آمد می گفتند زلزله ی هشت ریشتری آمد. برای خاله بازی هایمان که من و امیر و ساحل آدم بزرگ می شدیم و علی میشد بچه ی من! برای قبرستان رفتن دم غروب و ترساندن های امیر.و هی گفتن این که الان روح حاج آقا میاد و هی من و ساحل را می ترساند... برای امیر که هنوزم با این قد بلند و سن زیادش همان زلزله ی هشت ریشتری ست و هنوز هم با یک آتاری شاد می شود!هنوز هم با این که پشت لبش سبز شده و صدایش دورگه مثل بچه ها رفتار میکند و تو با او انقدر راحتی که گویا از برادر به تو نزدیک تر است و تو راحت با او سر و کله می زنی. برای ساحل که یک روزی علاوه بر دختر عمه بهترین هم بازی ام بود و حالا وقتی همدیگر را می بینم مثل دو غریبه سلام می دهیم و دست می دهیم و جز لبخندی دیگر هیچ نداریم که بهم بگوییم!به خیال خودمان بزرگ شدیم! برای خودم.برای فاطمه کوچولوی آن روزها... که وقتی فیلم هایش را می بیند دلش هوای ناز کردن می کند.چقدر ناز داشتم آن موقع ها.برای آن فیلم ۵ سالگی که علی تازه به دنیا آمده و همه خانه ی ما هستند.مو های بلند آن روزها را خرگوشی بسته ام و عروسکی دستم گرفتم و وقتی همه مشغول علی هستند بابا با دوربین فیلم برداری می آید توی اتاق دنبال من و من هی با عروسک برایش شعر می خوانم و بالا و پایین میپرم.یک شعر بی قافیه ی کودکانه که یک دفعه به ذهنم هجوم آورده و در مدح باباست را برایش می خوانم. دلم را اگر ول کنی همش تنگ میشود برای هر چیزی...حتی برای ...تو! تویی که نمی دانم کیستی و چیستی و اصلا تا حالا آمده ای یا نه؟اصلا... برای تویی که همانقدر که مطمینم اصلا وجود نداری مطمینم هیچ وقت وجود هم نخواهی داشت! نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج...رها...رها...رها من! اه دل را ول کن.بگذار تنگ شود.اگر ادبش نکنم پس فردا لابد برای این روزها ی لعنتی هم تنگ می شود ادبش میکنم.صبر کن...خواهی دید!درست مثل مادر هایی که توی مهمونی حرصشان از شیطونی بچه هایشان در می آید و با حرص درگوش بچه هه می گویند خانه میرویم دیگر!دارم برات... امروز روز سومیت که بعد از یک سال دوباره پا به خانه ی خاطراتم گذاشتم.از آن آخر شب که وارد کوچه مان شدیم هی همه ی صحنه های آن روزها آمد جلوی چشمانم.این خاطرات قدم زدن جلوی چشم مرا دوست دارند انگار!از انتظار های طولانی برای آمدن سرویس در این کوچه بگیر تا مسافرت هایی که از این کوچه شروع شد. آژانس که رسید جلوی در خانه و ایستاد طبق معمول با هراس اطراف را نگاه کردم مبادا گربه ی شومی این اطراف منتظرم باشد.داخل خانه که شدیم مستقیم رفتم سمت اتاقم.اتاقی که به لطف مستاجر عزیز(!) لامپ نداشت.مامان که نذاشت کامپیوتر رو ببرم اتاق خودم(چون می دونه در این صورت من همون یکی دو ساعت رو هم از اتاقم در نمیام!) کامپیوتر همون جای همشگی بود.سر راه اتاق.زیر شلواری قهوه ای بابا روی دسته ی صندلی بود.یه لحظه به سرم زد بابا هم با ما اومده خواستم برگردم و نگاش کنم...اما یهو واقعیت مثه پتک خورد تو سرم. زود حواس خودمو پرت کردم.هه اتاقم رو نگاه کن.چجوری اینجا رو داده بودم به آدم های دیگه؟برام چی گفتن که حاضر شدم از این زندگی قشنگ دل بکنم و برم جایی که با عکسای خوشگلو و تعریف های قشنگتر برام حسابی رویاییش کرده بودن؟ این خونه خیلی حرفا رو میاره تو ذهنم.خیلی روزا و خیلی خاطرات...زندگی قشنگی که تو نگاه های خسته ی مامان و بابا بود وقتی از سرکار میومدن.تو درس نوشتن های علی وقتی جلوی تلوزیون بود و دراز کشیده بود و همیشه بهش می گفتم آخه بچه تو چی می فهمی از این طور درس خواندن؟بعد یاد خودم میفتادم که وقتی سن علی بودم تا پلوپز نهارم را گرم کند درس هایم را تمام کرده بودم با مانتوی مدرسه ای که هنوز تنم بود! بگذریم...فقط بدان،من این زندگی جدید را با دنیای هیچ کس عوض نخواهم کرد.هیچ کس! پی نوشت:این حرف ها برای تو چند کلمه است و برای من تمام زندگیی که گذشت به اختصار.حالا اگر تا آخرش خواندی و برای طولانی بودنش در دل فحشم می دهی یه جوری دلت را خنک کن! پی نوشت ۲:چرا انقدر شلوغ می کنید؟! نه به آن که یک نفر نگفت سرماخوردگیت خوب شود الهی.نه به نظرهای پست قبل.کوتاه بیاین! چیز مهمی نیست و وضعیت این روزها:دوباره بی دردی تا مغز استخوانم را می سوزاند! گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! پی نوشت ۳:این روزها زندگیم در نوشته های وبلاگ هایی مثل طاعون زدگـى و حرف هایی برای نگفتن می گذرد.نوشته هایشان را دوست دارم.بیکار که می شوم می نشینم برای هزارمین بار نوشته هایشان را می خوانم.مرا از خودم دور می کند.دوستشان دارم.خیلی! پی نوشت ۴:چه خواب های بدی می بینم.بالاسری تو می دونی اون چیزی که نشونم میدی یه کابوسه برام.میدونی به اینی که الان دارم و تو خواب می بینم ازم گرفتیش چقدر دل بسته ام.می دونی دل خوشی مه. قول میدم منم بی حرکت نباشم.حرکت می کنم ولی برکت رو نگیر.میشکنم اگه این خواب ها واقعیت پیدا کنه.نذار بشکنم.خواهش می کنم! راستی اگر گرفتی هم ناشکری ات را نمی گویم.تا الان که داشتمش شکرت! پی نوشت ۵:تو زندگیم کم پیش اومده از کسی بدم بیاد.حالا که از یکی بدم میاد و طفلک کاری هم جز محبت برای من نکرده چرا هرچه سعی می کنم دوستش داشته باشم نمیشود؟ به خدا دست خودم نیست.دلم می خواهد دوستت داشته باشم.به خدا نمیشه(این پی نوشت خطاب به کسیه که مطمینم هیچ وقت این نوشته هارو تو خواب هم نخواهد دید!) همیشه احترامت رو نگه داشتم اما علاقه بهت توی قلبم رو نه! باور می کنی دست خودم نیست؟!حلالم می کنی؟! پی نوشت ۶:از روزی که آمدیم خانه مان هی به عروسک می گویم یه جورایی ذوق مرگم.هی میشینم آهنگ های عهد بوقی گوش میدهم و هی کیف می کنم.از چه نمی دانم!دیوانگی شاخ و دم که ندارد،دارد؟!چاوشی های عهد بوق...و از همه بیشتر :مرغ سحر ناله سر کن.آخ که آهنگی زیبا تر از این هم هست آیا؟! پی نوشت ۷:راستش را بگویم؟برای هیچ چیز به اندازه ی راهنمایی هیچ وقت دلتنگ نشده ام.بیکار که می شوم هزار بار از آن روزها می نویسم.از کوچک ترین چیزهایی که اصلا شاید آن موقع ها مهم نبود.حتی از لطافت دست های سعیده (که صبح ها در دستم گره می خورد و دوتایی شعر می خواندیم) ولی حس کردم نوشتنش کلیشه ایست.حوصله تان را سر می برد.جز من و دلی و سعیده و عارفه بقیه نمی فهمند من از چه می گویم.نخواستم ارزش آن خاطرات را با نوشتن پایین بیاورم.تا بیشتر از این،از آپ طولانی ام کفری نشدید من بروم! پی نوشت ۸:توی آهنگ های قدیمی به این آهنگ خوردم:هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه...پارسال همین روزها بود نه؟یادش بخیر دوستی های خاک خورده! پی نوشت ۹:و پایانی دیگر... آبی باشید یا حق اضافه نوشت:انقدر حرف از این روزها مونده...شاید گفتم در آپ بعد! میبینم آن روزها هم هیچ چیزمان به هم نمیخورد.. درست مثل حالا که هیچ چیزمان به هم نمیخورَد مگر حالمان، از هم.. (دست نوشته ی خودم نیست.یه روز تو وبلاگ گردی هام دیدم و خوشم اومد...) پی نوشت:این روزها هی می نویسم از حساس و عشق و دلتنگی و این حکایت های قدیمی و هی بعد از یک ساعت نوشتن همه ش رو یکجا پاک میکنم.آن طور که می خواهم نمی شوند...این است که آخرش گفتم از نوشته های خودم ننویسم بهتر است! پی نوشت ۲:وبلاگ ها انگار روزه ی سکوت گرفته اند.هرچه شما در بکار بردن کلمات صرفه جویی می کنید آن ها در ذهن من بیشتر جولان میدهند انگار! پی نوشت ۳:نمی دانم این بالاسری چه اصراری دارد همه چیز را یکجا بدهد.نه به آن همه بی دردی نه به این نا خوشی های یکجا! سرماخوردگی کم بود آن درد گاه و بیگاه هم با آن جمع بسته شد و حاصل جمعشان می شود لب هایی که هی گاز میگیرم که فریادم از درد اهل خانه را از خواب نپراند! پی نوشت ۴:از نظر های پست قبلی فهمیدم سلامتی ام چقدر مهم نیست برایتان! پی نوشت ۵: هرچه این روزها به بهانه ای می خواهم به خودم طراوتی بدهم و از یکنواختی بیرون بیایم نمی شود.تو از حرکت گروهی و پارک و رساله ی لقاالله بگیر تا فکر تا کردن به آینده...روزا با همدیگه فرقی ندارن.بوی کهنگی میدن تمومشون! پی نوشت ۶:همیشه که یک جور و حول یک محور بنویسی بوی تعفن تکرار که بلند شود وبلاگت هم می شود مثل زندگی و آنوقت است که از آن هم بدت می آید.این است که خواستم موضوع را اندکی عوض کنم. پی نوشت ۷: تاس هایت را دوباره بریز.اینجفت یک ارزش دو را ندارد.به هم نخواهیم رسید! پی نوشت ۸:اتاق عروسک چه ابعاد ساده ای داشت برای فکر و تنهایی و...همان طوری بود که من دوست داشتم باشد.همان طوری که به عروسک بیاید.اتاقش به دلم نشست...خیلی! پی نوشت ۹:دلم می خواهد زودتر برویم خانه ی خودمان.احتمالا امروز یا فردا.اتاقم که حالا حالا ها مثل گذشته هایش نمی شود...ولی شاید یک صندلی کوچک گذاشتم گوشه اش و اگر مامان گذاشت کامپیوتر را بردم اتاق خودم.و هی آهنگ غربت محسن یگانه گوش دادم و هی رفتم توی آن روزها...غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره... وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم... پی نوشت ۱۰:چقدر بده نظر یکی راجع به حرفات واست مهم باشه و اون نظرشو نگه...مگه نه؟! پی نوشت ۱۱:وپایانی دیگر... آبی باشید یا حق اضافه نوشت:اشتباه نشود که این دردی که گفتم ناشکری ست.نمیدانم باورت می شود یا نه اما انقدر این درد را دوست دارم که....گرچه وقتی اوج میگیرد آرزوی مرگ می کنم ولی دوستش دارم.از بی دردی قشنگ تر است.خیلی خیلی قشنگ تر... اضافه تر نوشت:کاش این آدم ها گاهی درکم می کردند.فقط گاهی!!! همه مضطرب بودند ولی من که شاگرد زرنگ کلاسش بودم منتظر بودم تا اسمم را صدا بزند.شاید دلم برای نگاهش تنگ بود که اینگونه بی تاب پرسش و پاسخ هایش بودم.فقط خودش ومن می دانیم وقتی روی آن صندلی می نشیند با آن قامت رعنا و پیرهن رنگ شب که ستاره هایی بر آن می درخشند چقدر دوست داشتنی می شود. سرش را از روی دفتر بلند کرد با همان صدای رسا و محکم اما در عین حال لطیف همیشگی اش گفت "انسان" ولی... چرا این بار این گونه شد؟ همیشه وقتی این نام را می گفت چشمش در چشم من می افتاد و با لبخندی منتظرم می شد تا طبق عادت آخرین نگاهم را به جزوه ام بندازم و با قدم هایی که از غرور سرشار بود روی سکوی کلاس بایستم دست به سینه و او هی بپرسد شاید من چیزی بلد نباشم و هر بار نمی شد... اینبار اما چشمانش در نگاه شاگردی چند نیمکت آن طرف تر من بود.چرا تا به حال او را ندیده بودم؟ این همه شاگرد که افتخار اسم انسان را هیچ وقت نداشتند.همیشه نگاه های پر از حسرت و گاهی نفرت موجودات کلاس را وقتی او با افتخار نگاهم می کرد حس می کردم، اما این بار انسان دیگری بود.با التماس به او زل زدم اما نگاهش به شاگرد عزیز جدیدش بود.هرچه به نگاهم از او خواستم به من نگاه کند گویی اصلا من وجود ندارم... شاگرد جدید یا بهتر بگویم شاگرد قدیم که غرور مانع شده بود او را ببینم روی سکوی کلاس ایستاد اما نه مثل من مغرور بلکه مضطرب و متواضع... او با همان چشمان نافذ از پشت همان عینک گرد که همیشه روی چشمش است نگاهی به شاگرد کرد.آخ که چقدر دلم برای این نگاه نافذ تنگ بود و چقدر دوست داشتم ازآن میشد...سوالش را گفت...دنیا به دورسرم چرخید...چرا چنین؟ به کدامین گناه؟! چرا؟ - فرق انسان و مترسک درچیست؟! مترسک را که گفت نگاهش تازه به نگاه من گره خورد.ولی فقط یک لحظه.یک لحظه که یک عمر گذشت.زود رو برگرداند.نمی خواست دیگران بفهمند مترسک را که می گوید با کیست... شاگرد جدید جواب را بلد نبود...کلاس شلوغ شد و او گفت ساکت.عجب جذبه ای دارد.تا یکبار یک حرف را می گوید کسی نه جرات مخالفت دارد نه یارای سرپیچی.جز من!که انسان بودم و تنها مخلوق که طاقت عصیان داشت. بلند شدم.دیگر برایم مهم نبود که اومی خواهد بگوید ساکت یا اصلا نمی خواهد به حرف هایم گوش دهد.من می گفتم...گفتم و با هر کلمه انگار تکه ای از وجودم را شکستم و جلوی او انداختم شاید دلش به رحم بیاید اما... انسان را قلبی ست و مترسک را نه انسان را اشکی ست و مترسک را نه انسان را همراهی همدمی همسفری ست و مترسک را نه انسان را عصیان است و مترسک...سکوت میکنم و در افکارم غرق می شوم همان طور که ایستاده ام مثل یک بچه ی لجوج تازه می فهمم داستان از چه قرار است در افکارم این گونه میگذرد: نه؟! پس چرا من عصیان کردم؟اصلا وایسا ببینم...تو مرا مترسک خواندی؟!به چه جرمی؟ البته راست می گویی...مدت هاست نه قلبی دارم و نه اشکی... صدایم را بلند تر از قبل میکنم دیگر تقریبا فریادی ست به هجم تمام شکستن های این ثانیه ها... سرش فریاد می زنم و نمی دانم چه می گویم...شکایت میکنم از او و قلب و اشک...برای آخرین بار باز آن نگاه نافذ را که تا عمق وجود جانم میرود به من می اندازد و بعد از تاملی می گوید: بایست مترسک مترسک ها ایستاده می میرند! پی نوشت:کاش کلمات انقدر توی ذهنم نبودند.سعیده گفته منسجم بنویس.کاش می دانست چقدر امروز کلمات بی پروا شده اند.تمام قدرتم را به کار بستم تا کنترلشان کنم.اگر عصیان کردند و می کنند ببخش! پی نوشت ۲:این را که نوشتم آن خدایی که باید بفهمد می فهمد.تو شاید نفهمی.تو شاید این شب ها همه ی کار هایت را کردی و دیگر قرار است خوب شوی.من اما هنوز فریاد هایم مانده است.هنوز شکایت دارم.هر چقدر هم او بخواهد پس بزند من از رو نمی روم...بسم الله! پی نوشت ۳:چقدر خوب است که مردم این سه شب آمین را فریاد زدند و با آن جمعیت و آن فریاد صدای تو دیگر معلوم نیست.تمام فریاد هایی که در دلم مانده بود را فقط در آمین های دعاهای طولانی علوی خالی کردم.وگرنه...اگر آن هم نبود شاید اصلا...بگذریم! پی نوشت ۴: شب نوزدهم به عروسک حرف هایی زدم و گفت:مواظب باش توفیق همین چیز ها را هم ازت نگیرند.دیدم راست می گوید.و مثل همیشه خفه شدم.(اگر عفت قلم زیر سوال رفت ببخش باور کن عبارتی مناسب تر که گویای حالم باشد نداشتم.شاید از نوشته هایم فهمیده باشی چقدر پریشانم!) پی نوشت ۴: دیشب عروسک آن عروسک همیشه نبود.وقتی از پشت سر دستش را روی دوشم گذاشت مطمین بودم خودش است.خدایا کاش آن لحظه تا آخر عمر ادامه می یافت.دیشب عروسک بزرگ شده بود.اصلا دیگر عروسک نبود.برای خودش خانومی شده بود. نگاه مهربانش،دستان پر از عشقش و لبخند های معصومش به من فهماند هیچ چیز عوض نشده.من هنوز خورشیدم و او هنوز عروسک و ما هنوز دوست و این فاصله که حس کردم چیزی جز سراب نبوده.هیچ چیز عوض نشده جز یک چیز لجوج که به جای قلب در سینه ام قرار دادند.شاید این هم سهم من از مترسک بودن است! پی نوشت ۵:گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد...آه که این مصراع این روزها دیوانه ام می کند. پی نوشت ۶:جوجه اول مهر برای آنژیو گرافی می رود.خدا با یک رگ باز یا بسته عده ی زیادی را به خودشان آورد. به گــــــــوربان می گویم: مبارکت ای صبور شب ها به صبح تابان رسیدی آخر...نتیجه ی داستان این که:خدای ما خیلی خداست! پی نوشت ۷:وقتی گرمای نگاه تو نیست این می شود حال و روز من و زمستان سرماخوردگی های پی در پی تب و لرز های بی پایان سرما خوردم...اگر تو هم یک سال بی زمستان در خط استوا گذرانده بودی و یک سال دستمال به دست نشده بودی می فهمیدی چقدر الان این سرماخوردگی را دوست دارم.تنوعی ست شیرین.ما به همین هم راضی هستیم اگر بیشتر از این را لایق نمی دانی! پی نوشت ۸:در این دنیا انگار سراغ هر چه بروی اعتیاد آور است.نوشتن هم که اعتیاد شود از آن بدم می آید.قبل از آن که معتاد شوم ترک می کنم اگر این کلمات عصیان گر بگذارند! پی نوشت ۹:شب نوزدهم راننده ی آژانس همان مداحی باسم را گذاشت که بابا خیلی دوست داشت.همان که شبی که فردایش عازم نجف و کربلا بودم گذاشته بودیم و من مشتاق که زودتر بروم و ببینم.من و دایی و مادر بزرگم...آن شب فضا پر شد از خاطرات بابا و این مداحی های عربی و روزای خوب و بد.دلم عجیب هوای مسجد کوفه کرده.با این که...اما...مترسک ها دلتنگ هم می شوند آیا؟! پی نوشت ۱۰:و پایانی دیگر... آبی باشید یا حق تو را که ساخت به آفریدگاری خود آفرین گفت.تو را که ساخت برپا داشت،تمامی فرشتگانش را،فرشتگان دور و نزدیکش را،همه در پای تو افکند.همه را در بند تسلیم تو آور.زمین و آسمان و هرچه در آن است همه را به دست های توانای تو سپرد.نزد تو آمد.امانت خاص خود را بر دوش تو نهاد.با تو پیمان بست و به زمینت آورد و خود در فطرتت نشست، و با تو همخانه شد.و در انتظار تو ماند تا ببیند چه می کنی؟!!... و تو، جاده ی تاریخ را پیش گرفتی،به راه افتادی،کوله بار امانت خدا بر دوشت،پیمان خدا در دستت،نام ها که خدا به تو آموخت در دلت و روح خدا در کالبد بودنت و ... "عصر"،تمامی سرمایه ات و تو، کارت؟ همه از سرمایه خوردن!! پیشه ی زندگی ات؟زیانکاری، نه زیان در سود که زیان در سرمایه،"خسران"! و به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاریست و نامش زندگی کردن!!! و تو تا حال چه کرده ای؟زندگی کرده ای! - چه در دست داری؟ - سال ها که از دست داده ام! و چه شده ای؟! ای بر سیمای خداوند؟! ای مسول امانت او؟! ای مسجود ملایک او؟! ای جانشین الله در زمین؟! در جهان! شده ای پول،شده ای شهوت،شده ای شکم،شده ای دروغ،شده ای درنده، دد ،شده ای پوک،پوچ،خالی!... یا نه! پر از لجن و دگر هیچ! که در آغاز کالبدی بودی مرداری،لجنی "حماء مسنون" و خدا در این "تو" روح خویش را دمید. کو آن روح؟!؟!؟! روح اهورایی،جان خداوند، ای زاغ لجن خوار؟!از این مرداب وجودی ات بدر آی.از این لجن زار زیستنت ناگاه خود را به ساحل افکن... (قسمتی از کتاب حج دکتر علی شریعتی) نمی دانم بعد از خواندن این متن چه حسی پیدا کردی.نمیدانم تو هم حس مرا داشتی یا نه... باور می کنی؟ تو روزی گلی خشکیده و متعقن و بدبو بودی که خدا روح خویش را در تو دمید و تو شدی مسجود ملایکه و خویشاوند و همسخنش؟می توانی این اسم ها را تاب بیاوری؟ اشک هایت می توانند در مقابل سنگینی اسم همسخن و خویشاوند و خلیفه ی خدا مقاومت کنند؟ ممکن نیست... گشتم حرفی پیدا کنم به درد شب هایی که ملایکه و روح به زمین می آیند بخورد.چیزی بهتر از این نیافتم که یادمان بیاید چه بوده ایم و چه شده ایم...شاید تو هم مثل سرت از شرمندگی به زیر افتد و نگاهت به زمین...ولی فقط بک نکته را یادم رفت بگویم...حق القدم نازنین هستی،امام زمان،این شب ها همه را می پذیرند. و تو هر که هستی،هرچه کردی خیالت راحت باشد.این شب ها ازجنس دیگریست.رحمتش شامل حال هر کسی می شود.سرت را راست بالا بگیر و به آسمانش نگاه کن و بیندیش چه بودی،چه شدی،چه باید باشی،چه خواهی بود... پی نوشت:همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی... پی نوشت ۲:هیچگاه نفهمیدم.این شب را هیچگاه درک نکردم.هیچ کس درک نکرده و نخواهد کرد: و ما ادراک ما لیله القدر...امسال هم می گذرد بی آنکه بفهمم.چه بد،چه تلخ... پی نوشت ۳:بهانه گیر شدم.خیلی بهانه گیر...مدام مثل بچه ها غر میزنم به جان عروسک.گویا یادم رفته هزار و یک دارد و من قرار است درمان باشم نه درد اضافه.کاش ببخشد! پی نوشت ۴:اللهمَ اکشِف هذه الغُمّة عَن هذه الاُمّةِ بِحُضوره و عجِّل لنا ظُهورَه.انَّهم یَرَونَهُ بَعیدا و نَراهُ غریبا.برحمتک یا ارحم الرّاحمین. پی نوشت ۵: مرا بسپار در یادت،بوقت ریزش باران،نگاهت گربآن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد،دعایم کن که من محتاج محتاجم...ظهورمنجی را که یادتان نمی رود.دعا برای جوجه ی گوربان و همه ی جوجه های مریض در بیمارستان ها را هم که انشالله فراموش نمیکنید.اگر یادتان ماند دعایی هم به حال من و دلم بکنید... پی نوشت ۶:از این همه بعدا" خسته ام. خودم هی میگویم بعدا بعدا بعدا و کارهایم را به تعویق می اندازم.دیگران هم هی به من راجع به هرچیز می گویند بعدا بعدا بعدا.سوالی ذهنم را مشغول کرده،این بعدا کی خواهد رسید؟! تکرار نوشت:پدری به اسم گوربان نگارنده ی اوضاع و احوال دل خودش،جوجه ی پر شکسته اش و مادر جوجه اش است... گــــــــوربان دعا یادتان نرود برای تداوم لبخند این فرشته ی کوچک. پی نوشت ۷:داستان سفر و سیمرغ و قاف و هدهد هنوز هم به جاست.اما ... هنوز هم در انتظار هدهدم. پی نوشت ۸: و پایانی دیگر... آبی باشید یا حق فیلم مارمولک را نمی دانم دیده ای یا نه.من بچه بودم که دیدم.زیاد چیزی از آن یادم نیست جز طنزی راجع به آخوند و عمامه.ولی راستش را بخواهی به نظرم شاید بی حکمت نیست که یک جمله ی فیلم از بچگی در گوشم زنگ می زند و آن هم این که: به تعداد آدم های روی زمین راه برای رسیدن به خدا هست. می اندیشم به راه های مختلفی که آدم ها در نظر گرفته اند برای رسیدن به او ما با اسلام.عده ای با مسیحیت.گروهی با یهودیت.فرقه ای با زرتشت و حتی عده ای با بت پرستی نمی دانم یعنی پرستش هم مثل خواب و خوراک یک نیاز است که حتی عرب دوران جاهلیت هم می خواست جای خالی اش را با بت پر کند؟ بگذریم...حرفم چیز دیگریست. در اسلام ما هم هزار و یک راه برای رسیدن به او هست.بعضی با سنت پیامبر و عده ای با وهابیت و عده ای با اعتقاد به علی و مذهبش.شیعه ی چهار امامی شش امامی دوازده امامی... هزار و یک فرقه وگروه هست و هریک را راهی و روشی...در شیعه ی دوازده امامی هم که ریز شوی می بینی هر کس به راهی رفته است.قبیله ای به عرفان رفته اند.اندکی به علم رفته اند.گروهی به حقیقت عده ای به عشق و بیشتر ها فقط به اسم و ظاهر بسنده کرده اند. نمی دانم عدالت علی راه من است یا حُسنِ حَسن. شهادت و عشق حسین یا عرفان زین العابدین علم محمد باقر یا صدق جعفر صادق کظم غیظ موسی کاظم یا رضایت رضا... نمی دانم...راه من کدام است؟! این ها را نگفتم که برایم تکرار مکررات کنی و بگویی آن ها همه کامل هستند و این حرف ها...خودم این حرف ها را از حفظم و بلدم مثل بچه زرنگ ها بدون یک واو برایت بگویم هر کس را رسالتی ست. رسالت گل شکفتن است رسالت مترسک یاد دادن نترسیدن است. رسالت بهار طراوت است رسالت چشم اشک است و رسالت قلب... نمی دانم...رسالت خود را نمی فهمم.من در این وسط قرار است چه بشوم؟ دختری که در ۵ سالگی نقش خوشگل و عزیز مامان و بابا را بازی میکند.در ۱۲ سالگی نقش خواهر دلسوز که نگران آینده ی برادرش است.در ۱۵ سالگی نقش دوستی مهربان که هیچ جز دوستانش نمی فهمد.در ۲۵ سالگی معشوقه ی یک آدم معمولی و در ۳۰ سالگی نقش مادری مهربان و ۴۰ سالگی زنی میانسال که نگران آینده ی فرزندش است و در ۵۰ سالگی در انتظار پیری و مرگ؟ یا نقش عارفی که در زندگی جز خدا نمی داند و نمی فهمد؟ یا عاشقی که تمام راز و نیاز ها و اشک هایش را به درگاه او می آورد؟ یا دختری که در تحصیل لنگه ندارد و در مدرسه می درخشد و هزار و یک آرزو و رشته برای آینده در سر می پروراند؟ راستش را بگویم من برای عشق و عرفان ساخته نشدم.من اسلام شریعتی را از اسلام هزار و یک شیخ دوست تر دارم.من اسلام علی را بر اسلام امام سجاد ترجیح میدهم.باز هم می گویم برایم فلفسه نبافی که این ها کفر است و امام اول و چهارم فرقی ندارند.گفتم که این حرف ها را حفظم ولی چیزی که عقل و احساس خودم بگویند را دوست تر دارم. از آینده ام بیشتر تصوری دارم که بتوانم کاری بکنم.خوب که می اندیشم می بینم مرا برای گوشه نشینی نساخته اند.نمی دانم شاید هم این ها حرف های این روز ها باشد. این روزها که عبادت هایم به دل خودم هم نمی چسبد چه رسد به دل تو و ملایکه ات... من گم شده ام.اگر دستم را نگیری و نگویی بالاخره رسالتم چیست در این هجوم بی وقفه ی ثانیه هایت که رحمی هم ندارند له می شوم.می توانی این را درک کنی؟!
قسمت دوم آپم رو به دلایلی حذف کردم.باشد برای آپ بعدی... پی نوشت:گرت هواست که از دوست نگسلی پینود نگاهدار سررشته تا نگه دارد دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد... پی نوشت ۲:دیروز نوشته های قدیمی وبلاگم را می خواندم.چه خاطره هایی که ندارد.بین خودمان باشد اما بزرگ شدم نه؟ حتی نسبت به چند ماه پیش...خیلی بزرگتر.این خورشید آن خورشید نیست... پی نوشت ۳:اینبار نوشته ام مثل قبلی ها نبود.پشت کلمات قایم نشدم...بی تشبیه و توصیف گفتم ولی باز هم دریغ از جواب... پی نوشت ۴:و پایانی دیگر... تکرار نوشت(تا روزی که جوجه خوب نشه این نوشته رو می ذارم توی وبم...هرچقدر هم تکراری باشد):چند شب پیش آتین بهم گفت برای یه پسر بچه ی ۴ ماهه دعا کنم مریضه...دعا کردم.امروز رفتم وب پدرش! اگر هر روزی غیر از این روزهای خشک و تهی و ملالت بار بود این بغض می ترکید و ساعت ها گریه می کرد.این وبلاگ رو از دست ندین گـــــــوربان می خوام بگم...خدایا این بغض لعنتی چرا نمی ترکه؟خدایا...یه فرشته ی کوچولو...عکسش.خنده اش.حرفای باباش آدمو دیوونه می کنه آبی باشید یا حق چترش را که تا آخرین قطره ی باران بازبود بست و گفت: خیس شدی! گفتم:چرا دوستش نداری؟ - هان؟ - گفتم چرا دوستش نداری؟ - که را؟ - باران را دیگر! -حرف هایت بوی تکرار می دهد.دلت زیادی خوش است.برو هروقت حرف تازه داشتی بیا... روزگار عجیبی ست.باران را دوست دارند چتر را دوست تر عشق را دوست دارند هوس را دوست نر بهار را دوست دارند خواب زمستان را دوست تر خدا رو دوست دارند خود را دوست تر تو هم این را می دانستی.وقتی با آن پیرهنت که به رنگ آسمان شب بود در چشمانم زل زدی و گفتی برو می دانستی ترسیدم اما توجهی نکردی.می دانستی طاقت دنیای پردردت را ندارم. می دانستی مردمان این روزگار باران و عشق و بهار و خدا را نمی دانند چیست... این روزها شمعدانی های روی ایوان هم با ما قهرند.با من و تو و هر کسی که اسم بنی آدم را به دوش می کشد. و این چه دردی دارد.تا مغز استخوانت را می سوزاند. درد را می گویم.راستی تو درد کشیده ای؟ درد مادری را که جسم سرد غنچه ی پرپرش را غرق در خون می بیند؟ درد پدری که در چشمان دختر بی شرمش نگاه می کند سر به زیر می اندازد و میگوید:ندارم.به ولله ندارم درد دخترکی نوجوان که سرشار از احساس است و درد پسرکی که دست زندگیش را در دست دیگری می بیند. تو چی؟درد کشیده ای؟درد بی دردی را؟درد اینکه پدرت هیچگاه به تو نگوید ندارم.نه این که پولتان از پاروبالا برود نه.هیچ وقت تو چیز زیادی نخواسته باشی.هیچ وقت هیچ چیز باعث نشود درچشمان پدر زل بزنی و از او بخواهی.او هم هیچگاه برایت کم نگذارده باشد.درد اینکه مادرت همیشه مثل پروانه دور سرت بگردد و نگاه مضطربش همیشه به تو باشد.درد اینکه هزار دوست داشته باشی که هیچ کدام تنهاییت را تسکین نبخشند؟ درد این که هیچگاه کسی تو را از دیگران دوست تر نداشته باشد.درد این که حتی تو برای خدایت هم یکی نیستی.خدایت هزار بنده مثل تو دارد... برو و هر وقت توانستی زیر بار درد بی دردی مثل مرد بایستی بیا و از حرف های تکراری وبه قول امثال توصورتی ام شکایت کن. برو خدایت را شکرکن که دردی داری تا اشک هایت به خاطرش هدر شود.دردی داری تا به خاطرش بدوی و به ادامه ی این سرای پوچ امیدوار باشی. هرگاه توانستی بی درد باشی می فهمی زیر باران ایستادن تکراری و صورتی و خیالی نیست. هرگاه آرزوی عشق را تاب آوردی برایم این گونه فلسفه ی درد بباف.هرگاه بهار و شکوفه هایش را پشت پرده ی مریضی و بی پولی و هزار درد دیگر ندیدی آن وقت حرف هایم را تهی و بی ارزش بخوان.هرگاه بی درد به درگاه خدا رفتی آنگاه می فهمی خودت دیگر ارزشی نداری. من اما با تو فرق دارم.من پشت نقاب باران و عشق و بهار و خدا پنهان شدم تا بی دردی ام را توجیه کنم! حالا بگو ببینم دردهای مردمان و تو تکراری تر است یا حرف های من؟ این ها را می گویم و او وچترش را تنها می گذارم ونگاه پر از ناباوری اش را در پشت سرم حس می کنم اما نمی دانم درد هایش را تاب می آورم که حال برای او از درد هایم میگویم؟ (خورشید خانوم) پی نوشت:ناشکری اش را نمیکنم.کرمش را شکر.لاف هم نمیزنم که طاقت امتحان هایش را دارم.اتفاقا همیشه میگویم امتحان های سختت را بگذار برای آن که ابراهیم وار زندگی می کند.حرفم فقط یک چیز است:آرامش همیشگی هم آزار دهنده ست.گاهی طوفان هم لازمه!البته این روزا با داستان جوجه ی گوربان فکر میکنم واقعا شاید منو میشناسی که طوفان توی زندگیم نیست. پی نوشت ۲:تمام دیروز و امروز رو در فکر جوجه ی گوربان و بقیه ی جوجه های پر شکسته بودم.آخرش چه می شود؟ خدای ما خیلی خداست یا بنده ی ما خیلی بنده است؟! پی نوشت ۳:مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است پی نوشت ۴:گویا هرچه بیشتر سکوت کنی بیشتر لایق شکسته شدن می شوی...خجالت هم خوب چیزی ست...حتی شما دوست عزیز! پی نوشت ۵:می ترسم نوشتن هم با من قهر کند و تنهایم بگذارد.برای همین است که تند تند می نویستم.اگر ناراحتت می کند ببخش. پی نوشت ۶:و پایانی دیگر... تکرار نوشت:چند شب پیش آتین بهم گفت برای یه پسر بچه ی ۴ ماهه دعا کنم مریضه...دعا کردم.امروز رفتم وب پدرش! اگر هر روزی غیر از این روزهای خشک و تهی و ملالت بار بود این بغض می ترکید و ساعت ها گریه می کرد.این وبلاگ رو از دست ندین گــــــــــوربان می خوام بگم...خدایا این بغض لعنتی چرا نمی ترکه؟خدایا...یه فرشته ی کوچولو...عکسش.خنده اش.حرفای باباش آدمو دیوونه می کنه آبی باشید یا حق و دلم پریشان از روزهایی که بی تنفس گذشت محکم به سینه ام می کوبید تا بلکه از این قفس سخت رها شود چشمانم اما هنوز آرام به آنجا خیره است.مثل همیشه آرام و بی تلاطم مثل همیشه خشک...درست مثل بستر رودخانه ای که قرن هاست باران هوای گردش در آن حوالی را نکرده است. نمی دانم دلم چه می خواهد که اینطور بی قرار است تا از قفس بیرون بیاید نمی دانم چشمم که آرزوی برآورده شده ی دلم است چه دیده که اینطور خشک و بیروح و از دیدن بیزار است. چه می گفتم؟ هان یادم آمد دیروز ریه هایم هوای تنفس به سرشان زده بود بوی تازگی می آمد.مثل این که آن روزها تکرار میشد.آن روزها که همه جا پر از قهقهه ی مستانه ی خنده ی دخترکانی بود که گویا زبان آواز قطع نشدنی پرندگان را می دانند. بوی تازگی می آمد.مثل این که آن روزها تکرار می شد. آن روزها که شکوفه ها برای پراکنده کردن عطرشان از نفس پاک تو اطاعت می کردند. بوی تازگی می آمد.مثل این که آن روزها تکرار می شد.آن روزها که چشمانم خیره نبودند.آن روزها که قلبم سینه را قفس نمی یافت. نمی دانم چرا اما سالهاست بوی تازگی نمی آید.همه ی این قصه هارا گفتم شاید چشمم دوباره به هوای دیدن چیزی بگردد اما...دیگر او هم فریب را شناخته است! گفتم شاید قلبم اینطور دیوانه وار به سینه ام نکوبد و به هوای دیدن اینطور بیقراری نکند. گفتم شاید باز هم گیسوانم به هوای نوازش نسیم پریشان گردند اما... گفتم شاید باران باز هم سری به چشمان خشک شده ام بزند. این ها پیشکش...گفتم تا شاید فقط یک لحظه دوباره تو را حس کنم...اما می دانی چیست؟ این روزها با آن روزها خیلی فرق می کند. خشک تهی ملالت بار! (خورشید خانوم) پی نوشت:چشمام گریه کردن رو فراموش کردن! دلم می خواد یکی انقدر محکم بزنه توی صورتم تا اشکام جاری بشه.دلم می خواد یکی انقدر بلند سرم داد بزنه که غرورم شکسته شدنش رو پشت اشک های جاریم قایم کنه.ولی گفتم که این روزها: خشک تهی ملالت بار! پی نوشت ۲: همیشه وقتی یه چیزی رو ندارم تازه قدرش رو می فهمم.هزار تا سوال توی ذهنم موج می زنه که هیشکی نیست بهش جواب بده و اگه بابام بود شب ها می نشستیم مثل اون موقع ها به سوال هام جواب می داد.از تاریخ و فلسفه و دین بگیر تا عشق!همیشه جوابم رو از منبعی می داد که مطمینم کنه.دلم برای بحث تنگ شده.برای این که یه سوال بکنم و اون جواب بده و هزار و یک توجیه بیارم و آخرش هم با استدلال هاش قانعم کنه.دلم برای بابام تنگ شده! پی نوشت ۳:همیشه اونی که باید باشه نیست! چه قانون نا نوشته ی تلخی... پی نوشت ۴:و پایانی دیگر... اضافه نوشت:چند شب پیش آتین بهم گفت برای یه پسر بچه ی ۴ ماهه دعا کنم مریضه...دعا کردم.امروز رفتم وب پدرش! اگر هر روزی غیر از این روزهای خشک و تهی و ملالت بار بود این بغض می ترکید و ساعت ها گریه می کرد.این وبلاگ رو از دست ندین گــــــــــوربان می خوام بگم...خدایا این بغض لعنتی چرا نمی ترکه؟خدایا...یه فرشته ی کوچولو...عکسش.خنده اش.حرفای باباش آدمو دیوونه می کنه آبی باشید یا حق به نظرتون چرا ما فقط توی بچگی غریبه ها رو میشناسیم؟چرا فقط توی بچگی از دور اسم یکی رو می پرسیم و با این که غریبه است انگار سالهاست میشناسیمش؟ وقتی دو تا دختر کوچولوی نازنازی با پیراهن های رنگی خوشگل می بینم که دارن اینجوری با هم دوست میشن فقط یه چیز جواب این سوالم رو میده. شاید اینا یه جای دیگه با هم همبازی بودن.یه جایی که هر چی بچه تری...هرچی پاهات کوچیکتر و بالهات بزگتره بیشتر یادت میاد...بیشتر بوی اونجا رو میدی... اما به خاطر یک سیب نیم خورده به اینجا اومدی.من گم شدم و تو گم شدی.اما به قول عرفان: نیومدیم که مغرورانه گناه کنیم.اومدیم تا کودکانه اشتباه کنیم! گم شدیم.بین این همه شلوغی.بین یه عالمه من که مایی ندارن.بین دنیایی که بوی نفرت و کینه و حسد می داد.دیگه نتونستیم توی این شلوغی بوی بهشت رو تشخیص بدیم.یادمون رفت مسافرخونه جای موندن نیست.یادمون رفت این خاک باید برای ما غربت داشته باشه نه قربت. سنگینی بار خدا رو دوشمون.مشتی اختیار توی دسمتون.یه عالمه اشک توی قلبمون.همشو قایم کردیم.همشو انقدر قایم کردیم که حتی خودمون هم یادمون رفت.من گم شدم و تو گم شدی و ما گم شدیم. گاهی وقتی میرم توی دلم که دنبال یه چیزی بگردم یهو چشمم میفته به اون چیزای قدیمی که حالا یه عالمه خاک روشو گرفته.چشمم میفته به امانت خدا روی دوشم.به اختیار توی دستم.به اشک توی قلبم.و اون وقته که حال و هوای سفر به سرم می زنه.درست مثه وقتی که یه صبح زود که هوا گرگ و میشه روی یه بلندی وایسادی و یهو بوی خاک میاد و بارون نم نم شروع می کنه ریختن روی صورتت.نسیم صبح هم گونه هات رو نوازش می کنه.و تو به آسمون جلوی روت نگاه می کنی که انتهایی نداره.تورو نمی دونم اما من اینجور موقع ها بدجوری دلم هوای سفر میکنه.هوای رجعت به بهشت. اما زمین با التماس پاهام رو گرفته.چشم دیدن رهاییم رو نداره.با هزار و یک چیز از پرواز منصرفم می کنه.انقدر این کارو کرده که بالهام پر زدن رو یادشون رفته... و من گرفتار این خاک شدم. گاهی اما دلم از غربت سخت خاک میگیرد.خدایا تبعیدی چنین سخت آن هم به جرم یک سیب نیم خورده؟ بعد انگار کسی از قلبم جواب می دهد وقتی تبعید شدی راهی برای بازگشت بود.ولی تو گرفتار خاک شدی... روی یه بلندی ایستادم.نم نم بارون و نسیم صبح.بوی خاک.یه نفس عمیقو باز زمین که با التماس در زیر پایم افتاده است که نرو... اما اینبار می روم.اینبار هدهدی از دور دست آشیانه ی سیمرغ را نشانم می دهد. خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر از دست دادن...و وقتی قلبم یاد آن سه یادگاری بهشتی می افتد(امانت خدا بر دوشم.مشتی اختیار در دستم.قدری اشک در دلم) ناگهان به خطر کردن و از دست دادن و خوشبخت شدن می اندیشم.زمین آرام آرام پاهایم را رها می کند.چه می گویم؟!بالهایم را رها میکند و من پر می کشم به شوق دیدار یار... این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده ی گل نعره زنان خواهد شد! پی نوشت:چون هنوز خیلی توی نویسندگی خیلی مبتدی هستم بعضی از حرف های نوشته هام رو از عرفان نظرآهاری می نویسم.اما امیدوارم یه روزی برسه که دیگه نیازی به این کار نباشه. پی نوشت ۲:بابام وبلاگم رو خوانده بود.میگفت تنها حرفی که به ذهنش رسیده این بوده:رب اجعلنی مقیم الصلوه و من ذریتی ربنا و تقبل دعا... پی نوشت ۳:تازگیا به یه نتیجه ی خیلی خطرناک رسیدم.من بلد نیستم تفکر کنم!(می خوام توجیه کنم:توی مدرسه به ما از این چیزا یاد ندادن!)توجیه ام خودم رو قانع نمی کنه تورو چی؟ پی نوشت ۴:یادتونه گفتم فال حافظ گرفتم و چند بیتش رو می ذارم؟ چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد بطالتم بس.از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد چو شمع صبحدمم شد ز مهر اون روشن که عمر در سر این کارو بار خواهم کرد به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد صبا کجاست که اینجان خون گرفته چو گل فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد نفاق وزرق نبخشد صفای دل حافظ طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد پی نوشت ۵:تا حالا شده تو چشماش نگاه کنی و مطمین باشی این نگاه خیلی وقته مال تو نیست؟ پی نوشت ۶:کاش هرچیزی رو که لازم بود بدونم بهم می گفت... پی نوشت ۷:. خیلی سعی کردم یه عکس قشنگ تر پیدا کنم پیدا هم کردم ولی با این سرعت فوق العاده ی اینترنت ایران می ترسم اگه بیشتر دنبال عکس برم خطر سکته به همراه داره!! پی نوشت ۸:و پایانی دیگر... آبی باشید یا حق














![]()

![]()
چند روز است به خودم قول میدهم سخنرانی علی تنهاست شریعتی را گوش بدهم و هی میگویم امروز،فردا...![]()






![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

